غرق خوندن بودم که صدای تلفن همرام و دیدن اسمش باعث نگرانیم شد،آخه این وقت شب؟حتما اتفاقی افتاده بود که مجبور شده بود زنگ بزنه.تا گفتم سلام،شروع کرد به گریه کردن،نمی دونستم چی شده و چه کار باید بکنم،وقتی گریش کمتر شد و تونست حرف بزنه گفت که بهم پیشنهاد داد،میگه اگه با من باشی به نفعته،گفت و گفت و من نمی تونستم حرفی بزنم،میشناختمش و می دونستم  با اینکه ازدواج کرده و دو تا بچه داره،کار پر رونق و کار مندای زیادی هم داره و با خیلی ها هم رابطه داشته و هنوزم داره،حتی با کارمندای خودش،ولی فکر نمی کردم به کارمندی که سرش به کار خودشه و اصلا تو این وادیا نیست گیر بده و بش پیشنهاد دوستی بده،اونم داشتن رابطه ی س ک س،اونم تو اولین ماههای حضورش،نفسم به سختی میومد،بغض گلومو گرفته بود،تنها حرفی که تونستم بزنم این بود که دیگه سر کار نیا،بیا بیرون،یه جای دیگه دنبال کار میگردیم،درست میشه،اما ....

چند سالی بود که جدا شده بود و یه دخترم داشت که پیش شوهرش بود،هفته ای دو روز اگر شوهرش رو فرم بود و میخواست دنبال خوشگذرونیش بره بچه رو میاورد پیشش،همه ی اینا رو وقتی داشت فرم مشخصات رو پر میکرد به صاحب کار جدید گفته بود و ازش خواسته بود که بچه ها تو محیط کار چیزی ندونن،اونم الحق و الانصاف به کسی چیزی نگفته بود اما از همون روز شروع کارش، خودش وارد عمل شده بود و با ترفندایی سعی کرده بود اعتمادشو به دست بیاره و مال خودش بشه،تصاحبش کنه!!!وقتی با چند تا حرکت دیده بود پا نمیده و سر سخته شرایط رو براش سخت کرده بود و بعد اون شب گفته بود اگه با من باشی به نفعته و کارت راحت میشه!!!دست آخرم که داشت تسویه میکرد،موقع بیرون اومدن بش گفته بود تو گلوم گیر کردی و هر جا بری چشمم دنبالته!!!

بعد نوشت:نمی خوام وارد بحث اجتماعی و اخلاقی این جریان بشم،اما بنا به شرایط کاری به موارد زیادی از این دست برخوردم،اما توی بیشترشون دختر هم راضی بوده و چه بسا که خودش پیشقدم بوده اما متاسفانه در این مورد،دختر هیچ تمایلی برای این کار نداشت و تحت فشاربود.به نظر شما مشکل کجاست؟