ماجرای قریب
تویی و بیتِ دو ابرو؛ سکوتِ خستهی من را
تویی و بوسهی جادو؛ لب گسستهی من را
هزار تکّه شکستم، هزار آینهی گم
تویی و معنیِ بودن؛ منِ شکستهی من را
چه باز میشود از تو، گره ز جان گرهها
تویی و بستنِ "بستن" ؛ دو دست بستهی من را
چه ماجرای قریبی، -همین کنار تو بودن-
تویی و رقص دوتایی؛ غلاف و دستهی من را
قسم به راه، به جـاده، نرفتهای که نیایی
تویی و چشم امیدِ به ره نشستهی من را
::
تمام میشود امّا، شروع میکنم از «تو»
تویی و بیت دو ابرو؛ سکوتِ خستهی من را
رضا احسان پور
بعد نوشت:تنها شخصی را که میشناسم که معقول و سنجیده رفتار می کند,
خیاط من است. او هر بار که من را می بیند از نو اندازه گیری میکند.
بقیه به معیارها و عقاید کهنه خود پایبند هستند و انتظار دارند که من خود را با آنها هماهنگ کنم!
جورج برنارد شاو
بعد تر نوشت:
پر پرواز پرنده می شکنه
توی آغوش غم انگیز قفس
نمی دونیم تو هوای زندگی
لذت پرنده پروازه و بس
دلمون می خواد ولی دل نمی دیم
دنیامون کوچیکه قد یه حباب
گاهی زندون دلای هم می شیم
مثه عشق بچه، بی حساب کتاب
راز دوست داشتنامون پیش خداس
ما ولی اسیر حرفای همیم
مث عقلمون سیاهیم و سفید
مث عشقمون زیادیم و کمیم
باید این بازی به آخر برسه
آخر بازیا عشق بی صداست
شکوه ها گلایه ها رو بی خیال
آخرین برگ برندمون خداس
کاکایی