دو کتاب
-دختری با گوشواره مروارید:یان ورمر نقاش هلندی در قرن هفده میلادی به سبب واقعگرایی و مهارت در بازنمایی دقیق نور طبیعی،از برجسته ترین نقاشان اروپایی به شمار می آید.از زندگی ورمر چندان اطلاع دقیقی در دست نیست،گویا هیچ یک از نقاشیهایش را نتوانست بفروشد و در نهایت فقر از دنیا رفت.معروفترین تابلوی او "دختری با گوشواره مروارید"است.تریسی شوالیه تاریخ و افسانه را از نظر هنری و احساسی در هم می آمیزد و حاصل کار داستانی برای تابلوی ورمر خلق می شود.داستان هیچ احساس و یا حرفی برای گفتن ندارد و فقط روایتگر ماجرا می باشد.فیلمی هم از روی کتاب اقتباس شده است که به نظرم بهتر از خود کتاب می باشد.
-گتسبی بزرگ:کتاب به عنوان دومین رمان بزرگ قرن بیستم خود را معرفی میکند و اسکات فیتس جرالد خالق آنست.توضیحی که در پشت جلد کتاب آمده اثر را به عنوان یکی از تاثیر گذارترین رمانهای قرن و مرجعی که برای تدریس در دانشگاه به آن ارجاع می شود،معرفی می کند. کتاب فاقد هر نوع کشش و جاذبه ای برای خواندن است و تنها عشقی را از نیمه ی راه توصیف می کند،دو فیلم از روی این کتاب ساخته شده است که معروفترین آن با بازی رابرت ردفورد می باشد.فیلم هم فاقد زیبایی می باشد و عینا تمام جملات کتاب را تکرار کرده است.
بعد نوشت:در پست های قبلی،نسبت به بزرگنمایی بعضی از آثار ادبی صحبت کرده ام،این دو کتاب واقعا چیزی برای گفتن ندارند،خالی از حتی یک جمله که نشان دهنده ی اندیشه ی خالقین آنها باشد.حتی به عنوان رمانی برای تفنن و وقت گذرانی هم جاذبه ای ندارند،بهتر این بود که توصیفات اغراق آمیز حداقل در پشت جلد کتاب آورده نمی شد.
بعد تر نوشت:
بیشتر انسان های روی زمین کار می کنند تا روزگار خود را بگذارنند. آن ها کار می کنند چون ناگزیرند. حرفه خود را از روی میل واشتیاق انتخاب نمی کنند، شرایط زندگی شان برایشان انتخاب می کند. کارهایی بدون عشق و خسته کننده. این یکی از بدبختی های بزرگ بشر است و هیچ نشانه ای نمی بینم که در قرن های آینده هم بهبودی در این وضعیت ایجاد گردد.
بخشی از سخنرانی ویسواوا شیمبورسکا به هنگام دریافت جایزه نوبل