شهر دود زده

باز مي رسم به شهر در جهنمي ز دود

با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود

خواب هاي نا تمام ، حرف هاي بين راه

بي تبسم و نگاه ، بي ترانه و سرود

پشت صندلي پر از نام هاي ناشناس

خاطرات بي صدا ، عقده هاي يادبود

جاده ها به شهرها کاشکي نمي رسيد

خواب هاي بين راه کاش واقعي نبود

روستاي من کجاست شهرزاد قصه ها

گم شده بهشت من در جهنمي ز دود


                                                                             عبدالجبارکاکایی

 

حرف نگفته

در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

جانی به تلخی می کَنم ، جسمی به سختی می کشم

روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش، توامان

یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم

یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم

یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می کنم

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو، از دین ِتو

انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان  نیستم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

                                                                                            عبدالجبار کاکایی

 

دین و دموکراسی

دین و دموکراسی چه ترکیب غم انگیزی

چیزی شبیه مغرب شرعی پاییزی

یعنی کسی درگیر با یک درد بی پایان

یعنی دلی درگیر با یک حکم گشنیزی
 
یعنی تو محکومی به نابودی ، بله محکوم!
 
یعنی تو تسلیمی بدون جنگ و خونریزی
 
یعنی اگر صبحی کسی اعدام شرعی شد
 
باید برای دیدنش از خاب برخیزی‬
 
یعنی خدا را شکر حال و روز تو بد نیست
 
حتا اگر از فقر و از بیداد لبریزی
 
با فکر روزی که بهشت از آن تو باشد
 
با فکر اینکه از جهنم نیز بگریزی
 
نفرین به خوشبختی که بعد از مرگ می آید
 
نفرین به این دنیای زشت وحشی ِ چیزی‬
                                                                           
                                                                            فرشید قربانپور
بعد نوشت:برای شنیدن این شعر با صدای شاعر اینجا کلیک کنید.
 
 

قصه های تکراری

باز امشب تنش گدازان است
نفسش مثل کوره سوزان است

در تنش گرچه کوچک است و نحیف
دردهایی بزرگ پنهان است

قصه می گویم و نمی خوابد
خواب از چشم او گریزان است

باز تا صبح گریه خواهم کرد
باز هم تا به صبح نالان است

امشب این قصه های تکراری
کی تسلای این پریشان است

کودک من! ببند چشمت را
بر جهانی که نابسامان است

قصۀ این جهان و مردم آن
قصۀ گرگ تیزدندان است

گرگهای درنده معصوم اند
پیش انسان که گرگ انسان است!

                                                                   محمد رضا ترکی

 

اما باش

با توام‌ای شور،‌ای دلشورهٔ شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش! اما باش!

                                                               قیصر امین پور

آغوش تو

آغوش درمان همه ی درد هاست وقتی کسی هست که دوست داشتن تو را بین بازوانش مضاعف می کند.

 آغوش قلبها را نزدیک می کند وقتی دردی نشسته باشد روی قفسه سینه و آرام هم نمی گیرد. آغوش هایمان را ذخیره نکنیم ... آغوش را باید خرج کرد. باید دوست داشتن را بین بازوان ِ احساس گرفت.

 

 آغوش ، خاطره ها را ، بودن ها را ، دلتنگی ها را ... همه را آرام می کند.

 آغوش بوی تن توست که در تنهایی های من ضرب می شوند و غصه ها را تقسیم...

 آغوش را دریابید ...

موسیقی عطر گل سرخ

 فصل کوتاهی از کتاب «موسیقی عطر گل سرخ» عمران صلاحی :

کتابی که در سال ۱۳۶۷ نوشته شد، در سال ۱۳۸۴ از سوی نشر نوروز هنر چاپ شد و دیگر اجازه‌ی انتشار نیافت!

همه‌اش تقصیر برق است. من دفعه‌ی دومم است که اینجا می‌آیم. دفعه‌ی اول به خاطر آمدن برق بود، این دفعه به خاطر رفتن برق.

آن دفعه من و یکی از مدل‌هایم کنار خیابان خلوتی توی ماشین من نشسته بودیم و داشتیم با هم صحبت می‌کردیم. البته بدون هیچ کلمه‌ای. برق‌ها رفته بود و خیابان تاریک تاریک بود. یک دفعه برق‌ آمد و یک ماشین گشت که از آنجا می‌گذشت، ما را غافلگیر کرد.

این دفعه هم توی عکاس‌خانه‌ام می‌خواستم عکس دختری را بیاندازم، تا آماده شدم بیاندازم برق‌ها رفت. من خواستم بروم کبریت بیاورم چراغ‌گاز را روشن کنم که پایم گیر کرد به سه‌پایه دوربین افتادم روی دختره. مادر دختر رفته شکایت کرده، مرا آورده‌اند اینجا. عوض این که بروند یقه‌ی رییس برق منطقه‌ای را بگیرند، یقه‌ی مرا گرفته‌اند. راستی وضع برق اینجا چطور است؟

 

مرد خسته

سال هشتاد و سه بود فكر كنم. احمد غلامي كتابي داد دستم. ازم خواست ببينم چه طور رماني ست و به درد ترجمه مي خورد يا نه. كتاب را خواندم. براي كار اول بدم نيامد ازش. ترجمه اش كردم و دادمش نشر ققنوس. يادم است براي اسم رمان خيلي فكر كردم. از مرد خسته خوشم نمي آمد. احساس مي كردم نمي شود عنوان يك رمان اين شكلي باشد. همان روزها به دليلي رفته بودم دفتر كار مرحوم سيد حسيني. ازش پرسيدم به نظرش rompu به زبان فرانسه چه مي شود. همان جا جلوي روي من بي هيچ ادعايي فرهنگ لغت پارسايار را باز كرد و از رو خواند: ازپا درآمده، كوفته، هلاك...

رفت و برگشت زياد داشت كار. به خصوص كه هم زمان با مجوز گرفتنش، ترجمه اي ديگر از رمان البته از زبان غير اصلي وارد بازار شد. خلاصه اين كه رمان با عنوان مرد خسته در آمد و همان سال نامزد بهترين ترجمه ي سال 2000 تا 2007 سفارت فرانسه شد، كنار ترجمه هاي مرحوم سحابي و كاوه ميرعباسي و يكي دو مترجم ديگر...

اما چرا ياد مرد خسته افتادم؟ يكي دو صفحه داشت آن اوايل رمان درباره ي عشق بازي. خب من كار را در دولتِ خاتمي ترجمه كرده بودم و انتشار و مجوز گرفتنش افتاد دستِ ارشادِ دكتر. البته كه اين يكي دو صفحه در ارشادِ هيچ دولتي در جمهوري اسلامي مجوز نخواهد گرفت. نقره داغ هم نشدم از منتشر نشدنش. چون مطمئن بودم كاملن حذف خواهد شد. حالا كه سانسور بازي آقاي خوابگرد راه افتاده، بد نديدم بگذارمش اين جا تا شما را هم شريك كنم در خواندنش. دروغ چرا؟ بعضي جمله ها را روم نمي شود اين جا هم بگذارم و جاش را با چند تا نقطه معلوم مي كنم.

- اولاي ازدواج بيشتر وقتمونو عشق بازي مي كرديم. تعجب مي كردم از اين كه يه زن توي رختخواب چه قدر مي تونه وحشي باشه. با تموم وجودش عشق بازي مي كرد. يه روز يه كتاب از زير تُشك درآورد: روش هاي اسلامي هم خوابگي نوشته ي شيخ نفظاوي. پيشنهاد كرد تو يه ماه، همه حالت هايي رو كه شيخ توضيح داده بود انجام بديم. بيست و نه روش. خيلي مسخره و خنده دار بود: دستور رو گذاشته بوديم جلوي چشم مون و عشق بازي مي كرديم. كتاب رو از حفظ بود. همه ي راه ها رو از بَر برام مي گفت. اسم چند روش رو كه به نظرم از همه خنده دارتر بود، يادمه: جفتگيري به شيوه ي آهنگر، كوهان شتر، پيچ آرشيمد (دانشمند باني هيدرواستاتيك) و از اين جور چيزها. حالا چرا آهنگر؟  "زن به پشت مي خوابد، زانوهايش را تا جلوي سينه ها بالا مي آورد، طوري كه ....... مرد در اين هنگام عمل جفتگيري را انجام مي دهد. ...... به شيوه ي آهنگري كه آهن گداخته را از آتشدان بيرون مي آورد."

هم از خوندن كتاب كيف مي كرديم، هم امتحان روش هاي شيخ بهمون حال مي داد و سرگرم مون مي كرد.

بيست و نه روش. هر روز يكي. ولي در كل، همه شون شبيه هم بودن: زن هميشه زيرخوابِ مَرده.

روزاي عادت ماهانه ش دمر مي خوابيد و زير شكمش يه بالش مي ذاشت تا به من بفهمونه كه بايد ....... البته اين يه روش توي كتاب نبود. حتا فكر مي كنم به نظر شيخ، روزاي عادت اصلن نبايد كاري كرد.

من زير بار نمي رفتم. از لواط خوشم نمياد. اون روز براي اولين بار بود كه به خودم حق دادم عصباني شم. بلند شد و بهم گفت: "تو مرد نيستي!" لب تخت نشسته بودم، آلتم به كوچك ترين حد ممكن رسيده بود. احساس مضحكي داشتم. فهميدم با اين فحشي كه خوردم، و به خصوص چون جواب شو ندادم، زندگيم كم كم تغيير شكل مي ده و هر لحظه به جهنم نزديك تر مي شه...

 

چشم بند

چنان به روشنی راه دارم اطمینان

که چشم بسته نظر باز خط فرمانم

 

یکی از بیت های معروف سال های جنگ بود که زمزمه می شد و به وصیت نامه ها و سنگ قبر ها راه پیدا کرده بود .تبعیت ابراهیمی به نوعی راهبرد استراتژیک جنگ بود در جامعه شناسی جنگ این نوع از هدایت جنگ ها به مشی ابراهیمی شهرت دارد . در مشی ابراهیمی ایمان به شهود پیشوا زمینه ساز صفات برجسته اخلاقی جنگ است مانند فدا کاری و ایثار و رشادت و ...

 جنگ هشت ساله با تمام فراز و فرودش و نقاط ضعف و قوتش تن به هیچ انکار تاریخی نمی دهد این گره کور عصر عثمانی باید روزی گشوده می شد و به تخلیه حافظه ی تاریک و تاریخی دو ملت می انجامید و شرایط تاریخی منطقه نقطه ی طلایی وقوع آن را فراهم کرد .

 چند روز پیش طرحی هنرمندانه از کاریکاتوریست روزنامه شرق آقای حیدری که باطنا بی ارتباط با موضوع جنگ بود حسن تعلیلی شد برای سرگرم کردن خلایق و باز داشتن از اندوه معیشت که مایه ی تاسف است.

 دوست داشتم کسی حتی به شوخی بگوید نسبت این تصویر به جنگ با چاشنی عرفان مستتر در ادبیات جنگ قابل اغماض است .

 دوست داشتم کسی بیاید و دهها ورد و وصیت و نوشته را که تاکید بر چشم بسته پیمودن راه و اطمینان به مشی پیشوا بود سند می آورد و گره بسته را می گشود

 دوست داشتم ایمان ابراهیمی هنوز دردل منتقدان امنیتی بود و برای رویت تجربی چشم شانی قایل نبودند.

 دوست داشتم اکنون که خود طراح و هنرمند برائت خود را از نقد جنگ! اعلام کرده حد اقل مشی معمول مسلمانی یعنی رافت دینی چاره گشا می شد.

 اما تنبیه یک هنرمند و تعطیلی یک روزنامه سیلی دیگری بود تا روشنفکری دینی از خواب آرمانی خود بیدار شود و برای انسداد عروق اندیشه در آرمان شهرش چاره ای بیاندیشد.

                                                                                                  عبدالجبار کاکایی

 

شنیده شدن

گاهی آدمها فقط می خواهند شنیده شوند ، حرف بزنند و گفته شوند.روبروی هم بنشینند و یا روی نیمکت پارکی و کلمات را بریزند در قالب جمله ... بشوند دردی که درمانش شنونده است ... الزامن نباید همه ی ارتباطات در آخر برسند به اتاقی که لامپش خاموش می شود!

 آدمی با شنیده شدن هم ارضا می شود ، تبش فروکش می کند و دردش التیام می یابد ... گاهی فقط باید نشست و آدمها را شنید ، همین !

بعد نوشت:برای دانلود فیلم والعصرکه درباره زندگی آیت الله العظمی منتظری ساخته شده است اینجا کلیک کنید.