یادداشت های یک روانپزشک

بسیاری از گرفتاری های ما آدم ها بر سر کلمات است! تعاریف ما از کلمات با هم متفاوت هستند. گاهی یک کلمه را به کار می بریم در حالی که منظورهای متفاوتی داریم و گاهی کلمات متفاوتی را به کار می بریم در حالی که یک چیز می خواهیم!

ما کلمات را اختراع کرده ایم تا منظورمان را به یکدیگر انتقال بدهیم اما گاهی کلمات توان ِ حمل تمام معنا را ندارند، این جاست که باید در مورد آن ها توضیح بیشتری بدهیم.


شاید اگر روزی مجبور شویم سکوت کنیم، صادقانه تر با هم ارتباط برقرار کنیم! دروغ گفتن با زبان بدن بسیار دشوار است. کسی که دروغ می گوید نمی تواند در چشمانمان نگاه کند! کسی که خجالت می کشد عرق می کند! خشم، چهره مان را بر افروخته می کند و خستگی، چهره مان را درهم می برد! آن قدر در بازی با کلمات غرق شده ایم که نگاه کردن به یکدیگر را فراموش کرده ایم!

تصاویری که می بینیم و صداهایی که می شنویم واقعیت های ناب دنیا هستند. کلمات، تعبیرات دست ِ دوم و دستکاری شده ای هستند که جانشین واقعیت شده اند!

می گویند عصر ما،عصر اطلاعات است، می گویم عصر ما، عصر "زبان بازی" و " بازی با کلمات" نیز هست! امان از این کلمه ها!

نه بودا آمده است که ما را بودایی کند، نه موسی آمده است که ما را کلیمی کند! قرار است از بودا، بودا شدن را بیاموزیم، از موسی، کلیم شدن را و از مسیح بیاموزیم:" و جعلنی مبارکا این ما کنت!"

پاسخ سوالات هر کس در نزدیکی اوست، در سرزمین او و در مذهب و آیین او!

برای یافتن پاسخ ها نیاز به " هجرت" داریم، اما نه هجرت از یک " آیین" به "آیین" دیگر بلکه هجرت از یک " قالب ذهنی" به یک " قالب ذهنی دیگر!"

آن چه به من بگویی فراموش خواهم کرد، آن چه به من نشان بدهی، به یاد خواهم سپرد و تنها آن چیزی را خواهم فهمید که به آن عمل کنم!


یاد بگیر چه طور بمیری، آن گاه یاد خواهی گرفت که چه طور زندگی کنی.


وقتی که حقیقتا احساس کنی خواهی مرد، همه چیز را به شکل دیگری خواهی دید.

ما " افسردگی" یا " اضطراب" را به طور مستقیم انتخاب نمی کنیم اما رفتارهایی را در زندگی انتخاب می کنیم که باعث احساس افسردگی یا اضطراب در ما می شوند، بنابراین غیر مستقیم احساسات ناخوشایند را انتخاب می کنیم!

به وعظ و نصیحت هایی که به دیگران می کنید خودتان به دقت گوش کنید، اغلب آن ها نصیحت هایی هستند که خود شما بیش از دیگران، به آنها نیاز دارید!

ما برای همه چیز وقت نداریم، ما برای همه چیز پول نداریم، ما برای همه چیز انرژی نداریم اما برای " مهم ترین چیزها" هم وقت، هم پول و هم انرژی داریم. پس مشکل آدم ها در زندگی، وقتی دچار کمبود وقت، پول و انرژی می شوند، این است که در مورد انتخاب " مهم ترین چیزها" در زندگی شان دچار تردید و دودلی اند! بنابراین محور سرمایه گذاری زندگی شان مشخص نیست.


عصر ما، عصر "سرعت"، "شتاب" و "عجله" است. تصور می کنیم در یک مسابقه ی سرعت شرکت کرده ایم و موفقیت را این گونه تعریف کرده ایم که با سرعت بیشتری آن چه را لازم است به دست آوریم. گرچه سرعت نیز به خودی ِ خود ارزشمند و مفید است، از خاطر نبریم که با زیاد کردن شعله ی اجاق گاز، برنج زودتر دم نمی کشد و خورشت زودتر جا نمی افتد! چیزهایی در هستی وجود دارند که تنها در زمان ِ خاص خود اتفاق می افتند و وظیقه ما در قبال آنها صبر و انتظار است.


                                                یادداشت های یک روانپزشک-دکتر محمد رضا سرگلزایی

بعد نوشت:از دوست جان بابت هدیه ی این کتاب ممنونم،در ضمن یکسالگی وبلاگ خاطره ی عزیز رو تبریک میگم.وبلاگی که خوندنش تو این زمان نعمت بزرگیه با مطالب مفید و قشنگش.


 


زندگی در پیش رو

"آقای هامیل می گوید که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی می زند دیگر واقعا نمی دانم من چه می توانم اضافه کنم؟ بشریت فقظ یک ویرگول نیست! چون وقتی روزا خانم با آن چشمان جهودیش مرا نگاه می کند نه تنها ویرگول نیست، بلکه حتی تمام کتاب قطور زندگی است و من علاقه ای به دیدنش ندارم. برای خاطر روزا خانم دو بار به مسجد رفتم، اما فرقی نکرد چون مسجد به درد جهودها نمی خورد ... "

"زندگی در پیش رو" همان کتابی است که رومن گاری،نویسنده ،فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، خلبان جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی، را برای دومین بار موفق به دریافت جایزه ادبی گنکور 1977 نمود. وی این رمان را با نام مستعار امیل آژار منتشرکرد .از این رمان، فیلمی نیز توسط Moshé Mizrahi درسال ۱۹۷۷ ساخته شده ‌است. گاری پیش از این جایزه گنکور را برای کتاب "ریشه های آسمان" در سال 1956 دریافت نموده بود .

شخصیت اصلی داستان پسری مسلمان به نام " محمد " است که :

" او بچه ای است که می بیند، خوب هم می بیند، تیز هم می بیند و همه را هم ضبظ می کند. همصحبت هایش یک پیرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ویکتور هوگو است و یک زن پیر دردمند. هرچند با بچه ها حرف می زند و بازی می کند، اما با آنها یکی نمی شود. در مجاورت آنها بچه نمی شود. او بچه ای است ساخته نویسنده .اما بچه ای به شدت پذیرفتنی و دوست داشتنی .

کتاب نیز به همچنین. در بیست صفحه اول کتاب محمد می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید، پس درهم و برهم حرف می زند. می خواهد مثل بزرگترها حرف بزند، پس گنده گویی هایی به سبک بچه ها می کند. جمله بندی هایش گاه از لحاظ دستوری غلط است وحرف ها و مثالهایش گاه در کمال خلوص نیست. پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی. به همین دلیل ذهن خواننده در آغاز مغشوش می شود اما بعد به روش گفتار او عادت می کند و تمام پراکنده گویی های گاه گاه محمد را راحت می پذیرد ." – توضیحات پشت جلد –

محمد ، که  چیزی از پدر و مادرش نمی داند نزد زنی به نام " روزا خانم " پرورش یافته است. شرایط زندگی او به عنوان فرزندی نامشروع  دچار  چالش هایی است که برای کودکی در سن و سال او به راستی اندوهناک است. او خیلی بیشتر از همسالانش می داند و بیش از آنها می اندیشد. کودکی که در هنگامه بحران بلوغش سعی می کند بار سنگین مراقبت از کسی را که برایش حکم مادر دارد را، مثل یک "مرد" بپذیرد .

بعد نوشت:رومن گاری چهره ی معروفیه و از کتاب زندگی در پیش رو و خداحافظ گری کوپرش خیلی تعریف می کنن،من هر دو رو خوندم ولی در حد تعریفی که میشه نیست.در ضمن چاپ کتاب زندگی در پیش رو ممنوع شده و کتاب رو میشه از دست فروشها به قیمت پنج هزار تومان تهیه کرد.بعد از سالها کتاب ریشه های آسمان هم به قیمت هیجده هزار تومان به تازگی وارد بازار کتاب شده است.

 

میر حسین کلمنتس

 

اعضای دولت محمدعلی رجایی


میلان کوندرا داستانی دارد معروف به «کلاه کلمنتیس» (با نام اصلی «نامه‌های گمشده» در کتاب «خنده و فراموشی») که نخستین بار برگردان فارسی آن با ترجمه‌ی عالی زنده‌یاد احمد میرعلائی در «کتاب جمعه» منتشر شد. کوندرا این داستان را بر پایه‌ی یک ماجرای واقعی نوشته است، به این قرار:
 
در سال ۱۹۴۸، کلمنت گوتوالد در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار مردمی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه‌ای حساس در تاریخ چک بود. رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود. دانه‌های برف در هوای سرد می‌چرخید، و گوتوالد سربرهنه بود. کلمنتیس دل‌سوز کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و بر سر گوتوالد گذاشت. بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد. تاریخ چکسلواکی بر آن مهتابی زاده شد. به زودی در سراسر کشور، هر بچه‌ای از طریق کتاب‌های مدرسه، دیوارکوب‌ها، و نمایشگاه‌ها، با آن عکس تاریخی آشنا شد.

چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم شد و به دارش آویختند. اداره‌ی ارشاد ملی بی‌درنگ او را از تاریخ محو کرد، و البته چهره‌اش را از همه‌ی عکس‌ها تراشید. از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است، و آن‌جا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می‌شود. تنها چیزی که از او باقی مانده، کلاه او ست که هم‌چنان بر سر گوتوالد قرار دارد.

پ.ن:
:: عنوان این نوشته و عکس کابینه‌ی شهید رجایی و حضور سرسلسله‌ی فتنه، میرحسین موسوی، در مقام وزیر امور خارجه در آن  شدیداً تزیینی ست.
:: بیست سال پس از کناره‌گیری آیت‌الله منتظری از قدرت و تراشیده‌شدن عکس و نام و یاد او از همه‌جا، توفان مراسم میلیونی تشیع پیکر او، کتاب تاریخ معاصر را بر باد داد.
:: زنده‌یاد میرعلایی از جمله روشنفکران نامی معاصر بود که در دوران قتل‌های زنجیره‌ای از دست رفت اما حتا نامش را هم در این پرونده نبردند. اهل ادبیات، نویسندگان بزرگی چون بورخس، کوندرا، گراهام گرین و  اکتاویو پاز را نخستین بار با ترجمه‌های هنرمندانه‌ی او شناختند.

                                                                                             نقل از خوابگرد

 

راضی کردن

مدیر یکی از داروخانه های شبانه روزی کرج توی بخشنامه ای که برای پرسنل شیفت شبش تنظیم کرده،بند قابل توجهی رو گنجونده که براتون نقل میکنم:

پرسنل شیفت شب به هر طریق ممکن که شده است باید مراجعین شب را راضی کنند.

بعد نوشت:راضی؟یعنی به هر شکلی که مراجعین شب بخوان؟!!!

بعد تر نوشت:

خدایا من سیاسی نیستم
 ولی در خاورمیانه حتا رویاهای ما سیاسی است
 شب‌ها وقتی خواب می‌بینیم
 خواب را به پایان نبرده، با وحشت، بیدار می‌شویم
 چرا که می‌ترسیم در بیداری از خواب خود نتوانیم تبری جوییم
 وقتی به دختر همسایه سلام می‌کنیم
 نگرانیم این سلام
 به ضرر منافع ملی باشد
 برای همین سال‌هاست زبان به دندان گرفته‌ایم
 و بی‌صداترین عاشقانه‌های دنیا را سروده‌ایم
 و بی‌صداترین ع‍شق‌ورزی‌های دنیا را ساخته‌ایم

 ما در خاورمیانه
 وقتی داریم بزرگ می‌شویم
 به روزهایی می‌اندیشیم
 که دست در جیب، در آفتاب سوزان این سرزمین، ترانه‌های عاشقانه را در خیابان‌ها فریاد بزنیم
 و وقتی بزرگ شدیم
 فرزندان‌مان را از خواندن بی‌پروای ترانه‌ها بر حذر می‌کنیم

 شاعران‌مان را
 در این سرزمین
 تا مرگ بدرقه می‌کنیم
 نویسندگان‌مان را
 تا مرزهای مهاجرت
 دنبال می‌کنیم
 روزنامه‌نگاران‌مان را
 در شهر دور می‌چرخانیم
 هنرمندان‌مان را
 احضار می‌کنیم

 و زندان خانه‌ی دوم همه‌ی ماست
 در سرزمینی که کسی دوست ندارد سیاسی باشد
 در سرزمینی که همه سیاسی‌اند

 اینجا خاورمیانه است
 خاورمیانه اینجاست
 میانه‌ی خاور
 و میانه‌ی باختر
 آنجا که آب لوله‌کشی دولتی‌اش با خاوران و باختران هرگز در یک جو نمی‌رود

 جایی که خورشید قرار بوده غروب نکند
 اما غروب کرد
 و آسمان بی‌ستاره را بر سر شهر گستراند

 خدایا اینجا خاورمیانه است
 مشت‌مان را فقط برای تو باز می‌کنیم
 و این مشت‌های خالی را با خیال نان پر می‌کنیم
 و با خیال عطر گندم و نان در مشت‌های‌مان، قلوه سنگ پنهان می‌کنیم
 اینجا قلوه‌های سنگ
 بعد از همه‌ی این سال‌ها
 قلوه‌ی مردمی است که در قلب گورهای دسته‌جمعی خفته‌اند

 خدایا
 اینجا خاورمیانه است
 بین زمین و زمان
 بین زمین و آسمان
 صندوق صدقات غرب و ستارگان هالیوود
 وی‌اچ‌اس‌های اجاره‌ای بالیوود
 جایی که زمین‌های بایر را باید بیل زد
 تا چاه نفت سبز شود
 تا شرکت‌های نفتی
 برای ما خانه‌های شرکتی بسازند
 و بشکه‌های خالی نفت را
 برای استحمام بچه‌های‌مان
 در میدان اصلی شهر قرار دهند

 خدایا
 اینجا خاورمیانه است
 جایی که حتا وقتی به تو فکر می‌کنیم
 مشغول فعالیت سیاسی هستیم
 چرا که در این سرزمین خالی، در این سرزمین خیالی، عبادت تو نیز سیاسی محسوب می شود

                                                                                       پوریا عالمی

 

اما عشق...

من و تو رهگذر ساحلیم و دریا عشق
دلی دوباره به دریا بزن، ولی با عشق

همیشه آبی و آرام نیست این دریا
همیشه نیست برای دلت مهیا عشق

تو را به جانب اعماق می برد که شبی
بیفکند به کناری جنازه ات را عشق

رها نمی کند این عشق جان به در ببری
بسوز در تبش امشب، و گرنه فردا عشق...

میان این همه معشوقه های تکراری
زلال و آینه تنها تویی و تنها عشق

تو مومنانه بگو لا اله الاّ هو
تو عاشقانه بخوان لا طریق الاّ عشق

صبور و سرکش و زیبا و آسمانی و ژرف
زلال و روشن و گرم است عشق...اما عشق!

"تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد"
بمان برای من ای معجز مسیحا، عشق!

                                                                                         محمد رضا ترکی

 

نوشتن با دوربین

نوشتن با دوربین مصاحبه پرویز جاهد با ابراهیم گلستان در لندن است،حول محور فیلم و سینما.البته در خلال این مباحث نگاهی هم به ادبیات ، تاریخ و بعضی افراد شده است.از گلستان چند داستان کوتاه بیشتر نخوانده ام اما آنچه باعث شد تا پیگیر گلستان و سیر زندگیش شوم پخش قسمتی از مصاحبه ی بهنود با ابراهیم گلستان از بی بی سی فارسی بود.آنجا که بهنود در مورد مرگ فروغ از گلستان پرسید:چرا شما در مراسم شرکت نکردید و هنگام دفن فروغ مثل سایه پشت درختی قرار گرفته بودید و حاضر نشدید حرفی در این باره بزنید،مگر فروغ همسر شما نبود؟ و گلستان جوابی برای این سوال نداد و من اصلا اطلاعی از ازدواج فروغ با گلستان بعد از پرویز شاپور نداشتم.چند کتاب از گلستان در ایران چاپ می شود و تعدادی هم ممنوع شده، و جز این کتاب،منبع دیگری برای آشنایی بیشتر با گلستان پیدا نکردم.لحن گلستان در این مصاحبه گستاخ و خارج از آداب اهل ادب و سینامست.همه چیز و همه کس را به غیر از مجموعه استودیو گلستان رد می کند.شاید نظر گلستان درست باشد اما رد افراد سلیقه ای نیست و ادله ی روشن و واضح میخواهد و گلستان صرف اینکه در زمان دیدار با این اشخاص که غالبا جوان و در ابتدای راه بوده اند و مهارت و تجربه ی کافی نداشته اند،هیچ ادله ای ارایه نمی دهد.پرویز جاهد در این کتاب به فروغ و آشناییش با گلستان جز در استودیو گلستان و ساخت مستند این خانه سیاه است اشاره ای ندارد که البته مسیر مصاحبه هم جز این نیست.با این همه،کتابی خواندنی و قابل تامل است.

قطعه هایی از کتاب:

فیلم فارسی به تعبیر دکتر کاووسی زد و خورد،رقص و آواز،قهرمان پردازی،احساسات گرایی بوده و گلستان مسیر دیگری را برای کار در پیش میگیرد.

فقط یک شاعر تو این مملکت دید روز داشته و اون نیما بود.

شاملو،این جاودانه ابر مرد ادبیات معاصر ایران بود که شعر نمی فهمید،نقطه گذاری هم نمی فهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمی فهمید و وقتی مرد،شعرش هم تمام شد.

تمام کارهایی که در دوره ی رضا شاه انجام گرفت،و به زور شاه بود،از فکر داور و تیمور تاش بود و مملکت یک مرتبه جلو افتاد.

من اصلا شاملو را به چشم نمی شناختم،فقط میدونستم طوسی حائری زنشه.شاملو زبان که نمی دونست،طوسی زبان فرانسه می دونست.طوسی زن خیلی خیلی فوق العاده ای بود که البته خیلی هم باهاش بدرفتاری شد.تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه.

 

جنس ضعیف

جنس ضعیف گزارشی از وضعیت زنان در جهان نوشته ی اوریانا فالاچی در سال ۱۹۶۱ میلادی می باشد.اوریانا فالاچی به خاطر کتاب مصاحبه با تاریخ که مصاحبه با بسیاری از رهبران جهان را شامل میشد معروف است.فالاچی از طرف روزنامه برای بررسی وضعیت زنان راهی سرزمین شرق و سپس آمریکا می شود.گزارشی خواندنی که سیر حرکت زنان در جامعه های امروزی را به خوبی نشان می دهد.مسیری که از زمان فالاچی،زنان با تحمل زحمات و مبارزات پیگیر تا به امروز به این مرحله رسانده اند و هنوز تا دستیابی به حق برابر و استفاده از امکانات به طور مساوی راهی دراز در پیش رو دارند.با توجه به این نکته که حتی امروز هم بسیاری از زنان ما نمی دانند که چه می خواهند و حق طبیعی و قانونی آنان به دور از دگم اندیشی و تابوهای رایج کدام است.گرچه فالاچی در این گزارش به ظاهر و وضع زندگی زنان بیشتر توجه داشته است تا اندیشه و جایگاهشان در جامعه که البته با توجه به تاریخ کتاب شاید توقعی به جا نباشد.

قطعاتی از کتاب:

همیشه سعی میکردم تا اون جا که میشه درباره ی زنا و چیزایی که به اونا مربوط میشه چیزی ننویسم.نمی دونم چرا از این کار ناراحت میشدم و کل ماجرا به نظرم مسخره می اومد.آخه مگه زنا از یه نژاد دیگن؟یا از یه سیاره ی دیگه اومدن که باید جداگونه و تو بخش خاصی از روزنامه دربارشون مطلب نوشت؟مثل بخش ورزشی، یا سیاسی یا هواشناسی!!!

مشکلای مردا به چیزایی مثل نژاد،پول و شغل بر می گرده اما مشکلای زنا دور یه موضوع میگرده:زن به دنیا اومدن!!!منظورم فرق فیزیکی شون با مردا نیست!تابوهاییه که این فرق ظاهری به زندگی زنا تزریق میکنه.

 

گلوله بد است

کتاب گلوله بد است مجموعه مقالات مسعود بهنود از فروردین ۷۷ تا شهریور ۷۸ در روزنامه های جامعه،توس،نشاط و آدینه است.مقالات اکثرا مربوط به همان برهه ی زمانی بوده و برای امروز حرفی ندارند جز در مواردی که بهنود به تاریخ رجوع کرده یا به تحلیل جریانی در سیر تاریخی پرداخته،قلم شیوا و رسای بهنود و تجربه و مهارتش در تحلیل مسایل، کتاب را خواندنی و قابل تامل کرده است.آنچه در مطالعه ی کتاب قابل توجه است سیر اندیشه و نگاه بهنود در این سالهاست.زمانی که با روی کار آمدن خاتمی همه در انتظار تغییر جامعه به سوی دموکراسی و جامعه ی مدنی بودند و نشد آنچه که انتظار میرفت.خود بهنود در ابتدای کتاب خاطر نشان می کند که کیست که در دوران جوانی همانگونه بیندیشد که در ساخوردگی.بهنود هم اکنون و در لندن جور دیگر می اندیشد و تحلیلی دیگر گونه دارد،و نگاه و بیانش بسیار متفاوت با این مقالات است.و این بازخورد تجربه و پیدا شدن نگرشی دقیق تر به حاکمیت در ایران و مردان سیاسی است.

یاد داشت بهنود در روزی که شاه ایران را ترک کرد:

اینک او رفته است...

ما مانده ایم و ایران

ما مانده ایم به هم پیوسته اما پریشان.

رهبری را از خودکامه گرفته ایم،به خودکامگی واندهیمش.

خودکامه چیزی نبود،با خودکامه جنگیدن کاری سترگ نبود.

شهید نمی خواست،خودکامگی را دفن کنیم.

سوال این است به جای خودکامه چه بنشانیم:اندیشه را.در کاخهای سرافراز خانه هایمان هر چقدر کوچک،هر چه تاریک و سرد،تاج بر سر اندیشه بنهیم،تاج بر سر اندیشه بگذاریم از امروز.

از امروز صبح،نه احساس،که اندیشه رهنمون ما باشد.

اینک او رفته است.خودکامگان می روند این سرنوشت محتوم آنهاست.اما خودکامگی نمی میرد مگر با اندیشه هایمان برانیمش.

                                                                            ۲۷ دی ۵۷   

 

عشق

"... هیچ آدمی زندگی اش آن نیست که دقیقاً می خواهد. برای همین در ذهنش آن چیزی که نیست را بازسازی می کند. این زمینه پیدایش هنر است. در این ناتمامی زندگی، تنها چیزی که منجی آدمی است، عشق است. عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات. عشق پدیده بسیار پیچیده ای است که بسیار به ندرت اتفاق می افتد. عشق تنها عامل نجات آدمی است از معضلات حیات و هستی. خوشا روزگاری که عشق به سراغ آدم می آید، چون عشق، آمدنی است، جستنی نیست."

 گفته لنگرودی درباره چگونگی شکل گرفتن کتاب پنجاه و سه ترانه عاشقانه

دو کتاب

-دختری با گوشواره مروارید:یان ورمر نقاش هلندی در قرن هفده میلادی به سبب واقعگرایی و مهارت در بازنمایی دقیق نور طبیعی،از برجسته ترین نقاشان اروپایی به شمار می آید.از زندگی ورمر چندان اطلاع دقیقی در دست نیست،گویا هیچ یک از نقاشیهایش را نتوانست بفروشد و در نهایت فقر از دنیا رفت.معروفترین تابلوی او "دختری با گوشواره مروارید"است.تریسی شوالیه تاریخ و افسانه را از نظر هنری و احساسی در هم می آمیزد و حاصل کار داستانی برای تابلوی ورمر خلق می شود.داستان هیچ احساس و یا حرفی برای گفتن ندارد و فقط روایتگر ماجرا می باشد.فیلمی هم از روی کتاب اقتباس شده است که به نظرم بهتر از خود کتاب می باشد.

-گتسبی بزرگ:کتاب به عنوان دومین رمان بزرگ قرن بیستم خود را معرفی میکند و اسکات فیتس جرالد خالق آنست.توضیحی که در پشت جلد کتاب آمده اثر را به عنوان یکی از تاثیر گذارترین رمانهای قرن و مرجعی که برای تدریس در دانشگاه به آن ارجاع می شود،معرفی می کند. کتاب فاقد هر نوع کشش و جاذبه ای برای خواندن است و تنها عشقی را از نیمه ی راه توصیف می کند،دو فیلم از روی این کتاب ساخته شده است که معروفترین آن با بازی رابرت ردفورد می باشد.فیلم هم فاقد زیبایی می باشد و عینا تمام جملات کتاب را تکرار کرده است.

بعد نوشت:در پست های قبلی،نسبت به بزرگنمایی بعضی از آثار ادبی صحبت کرده ام،این دو کتاب واقعا چیزی برای گفتن ندارند،خالی از حتی یک جمله که نشان دهنده ی اندیشه ی خالقین آنها باشد.حتی به عنوان رمانی برای تفنن و وقت گذرانی هم جاذبه ای ندارند،بهتر این بود که توصیفات اغراق آمیز حداقل در پشت جلد کتاب آورده نمی شد.

 بعد تر نوشت:

بیشتر انسان های روی زمین کار می کنند تا روزگار خود را بگذارنند. آن ها کار می کنند چون ناگزیرند. حرفه خود را از روی میل واشتیاق انتخاب نمی کنند، شرایط زندگی شان برایشان انتخاب می کند. کارهایی بدون عشق و خسته کننده. این یکی از بدبختی های بزرگ بشر است و هیچ نشانه ای نمی بینم که در قرن های آینده هم بهبودی در این وضعیت ایجاد گردد.


بخشی از سخنرانی ویسواوا شیمبورسکا به هنگام دریافت جایزه نوبل