رویای ما

رویای ما

من رؤيايي دارم ، رؤياي آزادي
رؤياي يک رقصه بي وقفه از شادي

من رؤيايي دارم ، از جنسِ بيداري

رؤياي تسکينِ اين دردِ تکراري

دردِ جهاني که از عشق تهي مي شه
دردِ درختي که مي خشکه از ريشه

دردِ زنايي که محکومِ آزارن

يا کودکاني که تو چرخه ي کارن

تعبيرِ اين رؤيا درمونِ دردامه
درمونِ اين دردا تعبيرِ رؤيامه
رؤياي من اينه ، دنياي بي کينه
دنياي بي کينه ، رؤياي من اينه

من رؤيايي دارم ، رؤياي رنگارنگ
رؤياي دنيايي سبز و بدونِ جنگ

من رويايي دارم که غير ممکن نيست
دنيايي که پاکه از تابلوهاي ايست

دنيايي که بمب و موشک نميسازه

موشک روي خواب کودک نمي ندازه

دنيايي که تو اون زندونا تعطيلن
آدم ها به جرمِ پرسش نمي ميرن ، نمي ميرن

                                                                             یغما گلرویی

بعد نوشت:قرار بود چند پست وبلاگ برای کتابایی باشه که تو این مدت خوندم،اما شعر بسیار زیبا از گلرویی و اجرای زیباتر ابی و شادمهر باعث شد که این پست نوشته بشه.صورتگرایان روس قاعده ای دارن که اگر کسی از عشق مینویسه لزوما نباید عاشق باشه،اگر از مذهب می نویسه لزوما نباید مذهبی باشه و ....همین قاعده باعث میشه که من کاری به تفکرات و اندیشه های گلرویی یا ابی و شادمهر نداشته باشم،خود شعر و حرفی که داره بسیار عالی و انسانیه و همین برای من کافیه.اما آرزویی که در این شعر میشه به راستی که  رویایی بیش نیست،و کسی این دنیارو نخواهد دید!!!

بعد تر نوشت:وقتی دلتنگی و یه دنیا غم تو وجودت انباشته شده که به هیچ طریقی رهات نمیکنه،نوشتن تنها راه نجاته.

 

برداشت شما چیه؟

زین بر سمند پی شدۀ باد می نهی
پا در مسیر گم شدۀ عاد می نهی

فرعون کوچکی تو که بی فرّ و عون او
گاهی قدم به وادی شداد می نهی

جز قهر از کتاب سیاست نخوانده ای
وآنگاه نام خویشتن استاد می نهی!

ایمان به گرد محور تو چرخ می زند
خود را ملاک مذهب و الحاد می نهی!

دیکتاتورند جز تو, دمکرات هم تویی
تنها تویی که نام خود آزاد می نهی!

آزادی از نگاه تو دشنام و نفرت است
یا هر کرشمه ای که تو بنیاد می نهی!

دستت نمی رسد به شکار ای عزیز من
تهمت چرا به آهو و صیاد می نهی؟!

روزی اگر به دست تو باشد, سر حریف
بر روی هم به قامت شهیاد می نهی!

پایان راه وحشت و تنهایی است و مرگ
بیهوده زین به گردۀ این باد می نهی!

                                                                                     محمد رضا ترکی

بعد نوشت:استاد ترکی این شعر رو برای کسایی گفتن که به قول خودشون آب نیست وگرنه همه شناگرای ماهری هستن!!من تا خوندم یه نفر مصداق این شعر بود برام،برداشت شما چیه؟

 بعد تر نوشت:

«- اخوان ثالث ارتباط خاصی با نیما دارد که با دیگران بسیار متفاوت است. اولاً نیما از لحاظ شخصی رفتار غیرقابل توجیه و بدی با اخوان داشته، بعد از کودتای 28 مرداد نیما جملات بدی را به زبان آورد آن هم درست زمانی که دستگاه وقت به نیما اتهام توده‌ای بودن و چپ‌گرایی زده بود. او گفته بود: «من اصلاً چپ نیستم و این آدم‌های وقت‌گیر مثل اخوان و شاملو که دور من جمع می‌شوند عضو حزب توده ایران هستند» خب این حرف نیما بیشتر از همه به اخوان‌ثالث لطمه زد، در کتاب «بامداد در آینه» هم از زبان شاملو آمده است: «وقتی در زندان لشگر 2 زرهی با اخوان بودیم اصلاً مرا شکنجه نکردند اما اخوان را بسیار کتک زدند و او شکنجه‌های سختی را تحمل کرد» حالا چرا برای اخوان بیشتر گران تمام شد یکی از دلایلش آن بود که شاملوی عزیز، پدرش به هرحال سرهنگ بود و کمی مراعات احمد را می‌کردند. علی‌رغم تمام این زشتی‌ها که نیما با این دو شاعر که از مهم‌ترین پیروانش بودند خصوصاً با اخوان ثالث انجام داد باید بگویم مهم‌ترین جریانی که باعث تثبیت حرکت نیما و شخص او در ادبیات ایران شد شاملو و اخوان بوده‌اند، ببینید من در متن این جریان درست در زمانی که خشت به خشت آن را روی هم می‌گذاشتند حضور داشتم و با آن بزرگ شدم. شاملو و اخوان ثابت کردند که شاعر در اختیار وزن و قافیه نیست، بلکه وزن و قافیه در اختیار شاعرند و این نکته بسیار مهمی است که نباید هاشور بخورد. اما اخوان در غائله ضدیت منتقدان علیه نیما حق بزرگی بر گردن نیما دارد، منتقدان نیما اعتقاد داشتند نیما اصلاً وزن و قافیه را نمی‌شناسد و به قول معروف اهلیت این قضایا را ندارد، اخوان آمد و یک وزن خاص را در شعر نو ترویج داد و بعد کتاب «بدعت‌ها و بدایع نیما» را نوشت، او کار نیما را برای شاعران مخالف نیما و استادان به قول شاملو «فسیل‌های عینکی!» دانشکده ادبیات جا انداخت طوری که آنها را سر جایشان نشاند، قبل از این حرکت اخوان، کسی این کار را نکرده بود چرا که حتی کسانی مثل شاملو و همگنانش احاطه‌ای را که اخوان بر شعر کلاسیک و عروض فارسی داشت ابداً نداشتند.
 

- اخوان در شعر خودش می‌گوید: «من مرثیه‌خوان وطن مرده خویشم...»، او وقتی می‌بیند بر سر بازار دارند چوب حراج بر تن وطنش می‌زنند می‌گوید وای از این وطنی که یک چیزهایی داشت و به سبک و شیوه خودش از آن صحبت می‌کند مثل شعر «باغ من»؛ در این شعر، باغ مفهوم وطن است و او از باغ خودش عاشقانه حرف می‌زند، اخوان شاعر لحظه‌هایی است که در آن زیسته است و آزادی او دنبال مد روز نبود: «باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟/ داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید/ باغ بی‌برگی خنده‌اش خونی است اشک‌آمیز/ جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن/ پادشاه فصل‌ها، پاییز»، اینجا برخلاف نظر عده‌ای، او دارد از باغش تعریف می‌کند او نمی‌گوید: «باغ بی‌برگ» بلکه می‌نویسد: «باغ بی‌برگی!» یعنی باغ هست اما دچار بی‌برگی شده است و میوه ندارد اما باغ سر جایش محکم ایستاده. «به عزای عاجلت ای بی‌نجابت باغ/ بعد از آن که رفته باشی جاودان بر باد...» این همان باغ است اما در حالت دیگر، باغ برای اخوان ایران است در حقیقت، و اگر اذیتش بکنی از باغش تعریف می‌کند اگر هم بخواهند بی‌جهت این باغ را بالا ببرند می‌گوید: «جوی خشکیده است و از بس تشنگی دیگر/ بر لب جو/ بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی/ خوابشان برده است» اینجا اخوان می‌‌گوید دیگر بیهوده از این باغ تعریف نکنید. این باغ یک عظمتی داشته اما دیگر اجازه ندارید به عظمتش توهین کنید. «ای پریشان‌گوی مسکین پرده دیگر کن/ پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد» اینکه اخوان در شعرش تنها مویه می‌کند فقط می‌تواند برداشت یک آدم سطحی‌نگر و بی‌اطلاع باشد که می‌خواهد با برچسب گذاشتن بر دیگران، تکلیف قضایا را روشن کند، مثل آن است که به یک وکیل یا قاضی بیست پرونده جزایی بدهند و او هم سرسری یک ماده را بردارد و بچسباند به ماجرا و خلاص. که چنین قضاوتی جز نتیجه بی‌اطلاعی نسبت به اعماق فاخر فارسی و بی‌مایگی قضاوت‌کننده‌ای از این دست، نیست.
 

- اسپانیایی‌ها اعتقاد دارند شعری که ترجمه بشود دیگر شعر نیست در واقع اتفاقاتی که در یک زبان خاص می‌افتد تکلیف شاعر را کاملاً مشخص می‌کند. وقتی شعر «تی اس الیوت» و یا «ازرا پاوند» را ترجمه می‌کنید به هیچ‌وجه در زبان فارسی به صورت دقیق و کامل پیاده نمی‌شود. من در امریکا که بودم یک بار دیدم پشت جلد مجله‌ای مینیاتوری کشیده‌اند و زیر آن بیتی از حافظ آورده‌اند که در متن اصلی شعر ترکیب «کرشمه ساقی» به کار رفته بود اما ترجمه‌ همین ترکیب به زبان انگلیسی اینطور آمده بود: «طنازی گارسون میخانه!» از شما می‌پرسم، آیا واقعاً حافظ در شعرش چنین حرفی زده است؟ خب اینها وقتی شعر اخوان را می‌خوانند، می‌بینند نمی‌توانند از این کارها بکنند و افتضاحات ترجمه‌ای راه بیندازند بعد می‌گویند شعرش ترجمه‌ناپذیر است. شاملو چند بار این داستان را به من گفته بود که پیش از انقلاب زمانی در امریکا به دانشگاه «پرینستون» دعوت شده بودم برای شعرخوانی، در آنجا چند تا از شعرهای مرا چند ایرانی شعرشناس و شعرخوان به انگلیسی ترجمه کرده بودند و خواندند اما حاضران در مجلس هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندادند جز بی‌اعتنایی به شعر. شاملو می‌گفت وقتی وضع را از این قرار دیدم از جای خود برخاستم و پشت تریبون رفتم و یکی از شعرهای خود را به فارسی خواندم، چنان تشویق و غلغله‌ای در مجلس به راه افتاد که نظیر آن را هرگز ندیده بودم. شاملو می‌گفت آدونیس و نزار قبانی هم از جمله شاعران حاضر در آن مجلس بودند. آنها با اینکه هیچ اطلاعی از شعر و زبان فارسی نداشتند آن طور که خودشان می‌گفتند حظ وافری برده بودند.

 

- من می‌خواهم بپرسم از این آقایان مترجم، این الف‌ها را شما چطور در انگلیسی می‌توانید پیاده کنید؟ وقتی می‌گوید: «به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار...» این اصلاً قابل ترجمه نیست و در الف‌هایش شور وحشتناکی فراتر از تجملات زبان انگلیسی وجود دارد. ببینید کلام را خلاصه کنم که شعرهای درجه یک ایران نظیر شعرهای شاملو و اخوان اصلاً به‌طور کامل قابل ترجمه نیستند.»

                                                                                                             مرتضی کاخی

 

ماجرای قریب

تویی و بیتِ دو ابرو؛ سکوتِ خسته‌ی من را
 تویی و بوسه‌ی جادو؛ لب گسسته‌ی من را

 هزار تکّه شکستم، هزار آینه‌ی گم
 تویی و معنیِ بودن؛ منِ شکسته‌ی من را

 چه باز می‌شود از تو، گره ز جان گره‌ها
 تویی و بستنِ "بستن" ؛ دو دست بسته‌ی من را

 چه ماجرای قریبی، -همین کنار تو بودن-
 تویی و رقص دوتایی؛ غلاف و دسته‌ی من را

 قسم به راه، به جـاده، نرفته‌ای که نیایی
 تویی و چشم امیدِ به ره نشسته‌ی من را

 ::

 تمام می‌شود امّا، شروع می‌کنم از «تو»
 تویی و بیت دو ابرو؛ سکوتِ خسته‌ی من را

                                                                                         رضا احسان پور

بعد نوشت:تنها شخصی را که میشناسم که معقول و سنجیده رفتار می کند,
 خیاط من است. او هر بار که من را می بیند از نو اندازه گیری میکند.
 بقیه به معیارها و عقاید کهنه خود پایبند هستند و انتظار دارند که من خود را با آنها هماهنگ کنم!

                                                                                       جورج برنارد شاو

 بعد تر نوشت:

پر پرواز پرنده می شکنه
 توی آغوش غم انگیز قفس
 نمی دونیم تو هوای زندگی
 لذت پرنده پروازه و بس

 دلمون می خواد ولی دل نمی دیم
 دنیامون کوچیکه قد یه حباب
 گاهی زندون دلای هم می شیم
 مثه عشق بچه، بی حساب کتاب

 راز دوست داشتنامون پیش خداس
 ما ولی اسیر حرفای همیم
 مث عقلمون سیاهیم و سفید
 مث عشقمون زیادیم و کمیم

 باید این بازی به آخر برسه
 آخر بازیا عشق بی صداست
 شکوه ها گلایه ها رو بی خیال
 آخرین برگ برندمون خداس

                                                                            کاکایی

 

وقتی تو نیستی!!

حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

باعشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی

تاچند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی‌تو در غریت‌ترین شهر عالمم
بی‌من تو در کجای جهانی که نیستی ؟
                                                              

                                                                           غلامرضا طریقی

 

خدا حافظ گری کوپر

 خداحافظ گاری کوپر داستانی است که در زمان جنگ امریکا و ویتنام اتفاق می افتد . چندین جوان اسکی باز که از همه چیز در زندگی خسته شده اند و عاشق اسکی هستند در ارتفاعاتی در کشور سوئیس در کلبه یک جوان پولدار روزگار می گذرانند و هر از گاهی که پولشان ته می کشد به پایین آمده و پول و پله ای جمع می کنند و برمی گردند. کتاب را شاید به نوعی بتوان گفت که دارای تاریخ مصرف می باشد، خواننده امروز به هیچ عنوان نمی تواند با مقوله های فرهنگی ذکر شده در طول داستان ارتباط برقرار کند ولی با این حال جاذبه های بسیار دیگری هست که شما را تا انتها با خود می برد.

لحن شروع داستان به نوعی است که شما را حسابی گیج میکند و کلی باید بگذرد تا بفهمید بین چه کسانی قرار گرفته اید . لحن عصیانگر راوی بدون هیچ نوع ملاحظات اخلاقی شاید یکی از جاذبه های است که در همین ابتدای داستان به چشم می خورد و در تمام شخصیت های داستان وجود دارد . لنی جوان امریکایی است که به خاطر نرفتن به جنگ از کشورش فرار کرده و از همه چیز گریزان است.

شاید بتوان گفت رومن گاری به گونه ای سیاستهای امریکا را از زبان لنی نقد می کند ، لنی که پدرش یک نظامی بوده و در عملیاتی در لائوس کشته شده به شدت از جنگ متنفر است و کلا از هر چیزی که او را به زندگی پایبند کند می گریزد، از اصول اخلاقی هم پیروی نمی کند و یک عصیانگر واقعی است ولی با همه این احوال شما به عنوان خواننده او را دوست دارید، شاید در ضمیر ناخوداگاه هر یک از ما رویایی از چنین زندگی وجود داشته باشد چیزی که از آن به عنوان  " آزادی از قید تعلق " در کتاب یاد می شود هر چند که در زندگی اجتماعی هیچ کدام از ما تاب تحمل رفتارهای شخص لنی را نخواهیم داشت و می توان گفت خود همین ویژگی وی را جذاب میکند ، تناقضی که در وجود همگی ما هست اگر کمی با خود صادق باشیم. 

موضوع اصلی داستان خیلی برجسته نیست به خصوص این که در انتها به نوعی در گیر مسائل قاچاق هم شده و  جنایی هم می شود ولی فرای این موضوع که می توان گفت شاید در خلال داستان زیاد هم برای ما مهم جلوه نمی کند گفته های افراد و عکس العمل های آنان دربرابر مسائل و بروز تفکراتشان است که کتاب را جذاب می کند ، در واقع شخصیت های اصلی داستان افرادی درونگرا هستند که کمتر صحبت می کنند ولی وقتی چیزی می گویند افکارشان بسیار جالب به نظرتان می آید. بنابراین در خلال خواندن داستان دیالوگ های زیادی هست که می توان زیر آن را خط کشید و دوباره و سه باره آنها را خواند و لذت برد.

بعد نوشت:خیلی تعریف این کتاب رو شنیده بودم و مدتها بود که توی قفسه ی کتابخونه دست نخورده مونده بود.کتاب شاهکار نیست اما رومن گاری در جاهایی از زبان شخصیت ها حرفای قشنگی میزنه که تو یه فرصت دیگه ارائه می دم.

 

ترس

این طور بارمان آورده‌اند که بترسیم، از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایمان بگذارد. از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغمان بیاید.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی

بعد نوشت:

کی گفته که ما دولت راحت طلبیم؟
 در فکر گرفتاری خلق عربیم
 این قدر نگویید اهر زلزله شد
 فعلن که گرفتار دمشق و حلبیم

                                                         هالو

بعد تر نوشت:محمد رضا عالی پیام (هالو)در تاریخ بیست و چهارم مرداد توسط افراد لباس شخصی بازداشت شد.دلیلشو تو بعد نوشت آوردم.

 

 

حکومتیان!!!

چند نفر آدم باید بمیرند تا کشوری برود در سوگ؟ شما که دست به عزاداری‌تان خوب است. شما که یاد گرفته‌اید از ۳۶۵ روز سال با بهانه و بی‌بهانه ۳۶۴ روز دسته‌ی عزاداری راه‌ بیندازید و بکوبید بر سر ملت که شادی حرام است. 

شما که به هر صدای خنده‌ی بلندی چپ‌چپ نگاه می‌کنید و به مردم یاد داده‌اید حتا اگر چیزی برای زایل کردن عیش‌شان وجود ندارد خودشان به جان هم بیفتند. 

چند نفر آدم باید بمیرند تا کشوری اعلام عزای عمومی کند؟ تا لوگوهای سبز و نارنجی و آبی و قرمز روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها بشود سیاه مطلق و بگوید هی مردم، در همین گوشه و کنارها انسانی دارد می‌سپارد جان! بگوید دست کم اگر زنده‌ بودن‌تان به چشم ما نیامد، مرگ‌تان را دیدیم. مثل شما سوگواریم. می‌توانیم برنامه‌های مزخرف شادمانی‌مان را موکول کنیم به وقتی که شما هم کمی غم‌تان التیام یافته است.  

چند نفر باید می‌مردند تا شما به خودتان بیایید و به جای این‌قدر آهسته و آرام گذشتن از کنار خبر مرگ این‌همه آدم، یک بار هم شده پیش از مردم، در کنار مردم سوگواری می‌کردید.  

خسته شده‌اند این‌همه آدم؛ این همه «در وطن خویش غریب». خسته... 

 شما کماکان به پایکوبی‌های‌تان برسید. مردم آذربایجان، نه مثل مردم فلسطین‌اند و نه سوریه و نه میانمار، این‌ها از کره‌ی دیگری آمده‌اند و قطعا نیازهای اولیه‌شان را از جای دیگری تامین می‌کنند. شما نگران نباشید. به جلسات و نشست‌های آتی‌تان فکر کنید. به نام سربلند ایران!

                                                                                                      بیژن جلالی

دیگر هیچ کس تردید ندارد که صداوسیما دروغگوست. اگر تا شب گذشته هم مراسم احیای شب بیست و سوم ماه رمضان بهانه بود، امروز دیگر برای همه مشخص شد که «رسانه ملی» قصد ندارد ملی رفتار کند و عمد دارد که خبر زلزله تبریز و گزارش های مربوط به آن را کمرنگ جلوه دهد.

برای همین است که می بینیم نه تنها خبرهای زلزله در چین و ایران به اندازه هم در زیرنویس های شبکه خبر نقل می شوند، بلکه رادیو و تلویزیون پروایی از این هم ندارند که به جای تصاویر ویرانی های اهر و هریس و ورزقان، تصاویر قدیمی درگیری های فلسطینی ها با نظامیان اسرائیلی را به قصد تبلیغ راهپیمایی روز قدس پخش کنند و یا عامدانه خبر دروغ بگویند و از آرامش منطقه و رسیدگی کامل به آسیب دیدگان زلزله و پایان عملیات امداد و نجات سخن به میان آورند و با پخش طنز مبتذل «خنده بازار»، روحیه ی مردم سوگوار را پس از زلزله به سخره بگیرند.

و در ادامه همین سیاست است که وزیر کشور هم در دروغی آشکار از پایان عملیات امداد و نجات سخن گفت و وزیر بهداشت هم تنها مشکل باقی مانده را دفن جنازه های بر زمین مانده اعلام کرد؛ و این در حالی بود که نماینده اهر و هریس می گوید در برخی از روستاها نه تنها هیچ کمکی دریافت نشده، بلکه هنوز مردم نتوانسته اند آوارها را جابه‌جا کنند و بدین ترتیب مشخص نیست چند نفر زیر خاک مدفون شده و یا زنده اند و منتظر نجات.

مسوولان صداوسیما خجالت بکشند

نماینده مردم مشکین شهر در مجلس با انتقاد شدید از عملکرد صداوسیما پس از وقوع زلزله شمال غرب کشور، گفت: من تاسف می‌خورم و مسوولان صداوسیما باید خجالت بکشند. کجای دنیا چنین است به جای همدردی با زلزله‌زدگان همدردی صداوسیمای آن کشور برنامه طنز پخش کند.

به گزارش خبرگزاری خانه ملت، یونس اسدی در نشست علنی امروز (دوشنبه ۲۳ مرداد) مجلس شورای اسلامی در تذکری با یادآوری وقوع زلزله در شمال غرب کشور، گفت: پخش برنامه طنز خنده بازار در رسانه ملی آن هم زمانی که دو روز عزای عمومی اعلام شده است چه معنایی دارد؟

نماینده مردم مشکین شهر در مجلس شورای اسلامی ادامه داد: من تاسف می‌خورم و مسوولان رسانه ملی باید خجالت بکشند. کجای دنیا چنین است به جای همدردی با زلزله‌زدگان، صداوسیمای آن کشور برنامه طنز پخش کند.

عملکرد صداوسیما در پوشش خبری زلزله آذربایجان شرقی ضعیف بود

عضو کمیسیون بهداشت، درمان و آموزش پزشکی مجلس بااشاره به عملکرد ضعیف صداوسیما در خصوص اطلاع‌رسانی در زمینه بروز حادثه در استان آذربایجان شرقی گفت: مهم‌ترین وظیفه صداوسیما اطلاع‌رسانی شفاف و به موقع در جریان‌ها و موقعیتها است که متاسفانه رسانه ملی درخصوص پوشش خبری این حادثه جانکاه در استان آذربایجان شرقی ضعیف عمل کرده و یا به عبارتی می‌توان گفت که اصلا کاری نکرده است.
به گزارش خبرگزاری خانه ملت، مسعود پزشکیان در نشست علنی امروز (دوشنبه ۲۳ مرداد) مجلس شورای اسلامی با انتقاد نسبت به عملکرد سازمان‌ها و نهادهای مختلف در رسیدگی به موقع به مصدومان حادثه افزود: عملکرد مدیریت بحران در منطقه باعث شده تا سازمان‌ها و نهادهای مختلف نتوانست کارکرد مناسبی در زمینه رسیدگی به مصدومان و مجروحان داشته و آنها را مداوا کنند.

 

*******

خدا رو شکر که مراقبین من هنوز هستن چون دلم براشون تنگ شده بود!!!من اشتباه کردم،دیگران چطور؟اونا که تی وی میبینن چطور؟نیک آهنگ کوثر که کاریکاتورش رو کشید چطور؟بد نیست یه سری تو شبکه های اجتماعی بزنید و بازخورد پخش نشدن خبر زلزله رو از سیمای حکومت ببینید.بازم برای شما شاهد بیارم که دیگه تحقیق نکرده توهین نکنید یا کافیه؟این ریحانه خانم چقدر مودب تشریف دارن!!!

بعد نوشت:برام جالبه که هر وقت تو ممالک غرب یه سری مسابقات جهانی انجام میشه و بانوان بدون حجاب اسلامی !!!توش شرکت می کنن،باید تو کشور ما زلزله ی بالای شش ریشتر بیاد؟!!!شما میدونید چرا؟

بعد تر نوشت:برای خودم متاسفم که اشخاصی میان و وبلاگ من رو میخونن که از اخبار و نقل قول حکومت هم بی اطلاع هستن.جای تاسف داره برای این دو نفر و امثال این اشخاص.

...:مجری مذکور برنامه سحرگاهی کانال یک، اومده از زلزله بگه، می‌گه: "هم آدم خوب مرده هم آدم بد. برا همه‌شون یه حمد و سه قل هو الله بخونین."

 

 

آذربایجان

دیشب که رسیدم خونه خبر زلزله ی آذربایجان و تعداد کشته ها و زخمی هارو از بی بی سی شنیدم،از خدا خواستم کمکشون کنه و کسایی که زیر آوار موندن سالم بیان بیرون که حداقل تلفات رو داشته باشن.اما امروز شنیدم که سیمای حکومت این خبر رو پوشش نداده!!!جا خوردم آخه من سالهاست تی وی ایران رو نمی بینم،اما میدونم و مطمئنم که ازپوشش خبری سوریه و حمایت از بشار اسد لحظه ای غافل نمیشه.ایران و حکومت اسلامی ایران در نظر کشورهای دیگه حامی کشتار فجیع انسانی در سوریه شناخته شده و حکومت ایران سنگ سوریه رو به سینه میزنه و از بلایی که سر مردم خودش اومده غافل مونده،یا خودشو به ندیدن زده.لعنت خدا و همه ی بندگان خدا به کسایی که تو این چشم پوشی دست داشتن.

یا علی

دل شکسته ام
مثل کودکی یتیم
او که یک پیاله شیر هم نداشت
تا برای تو بیاورد

دل شکسته ام
ای پناه هر چه خسته و فقیر
دست خالی مرا بگیر!

                                                       محمد رضا ترکی

تن فروشی

سلام فاحشه

تعجب کردی!؟...

 میدانم اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

 اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام. راستی روسپی! ا...ز خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ...... غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است!! بفروش ! تنت را حراج کن.. من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان! شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین! شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی!! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه!… دعایم کن!!

                                                                              فریدون فرخزاد