روشنفکری جدید

۱- یک تب داغ، مثل خیلی تب‌های دیگر این روز‌ها درگیرمان کرده، تب داغ متفاوت‌نمایی، این متفاوت‌نمایی گاهی که کمی عمیق‌تر می‌شود و به سمت و سوی خاصی می‌رود، می‌شود روشنفکرنمایی. روشنفکرنمایی را می‌توان یک جریان دانست، جریانی که به هر جایی می‌تواند رسوخ کند، به یک سالن تئا‌تر، به سالن کوچک و تاریک سینما، به یک کافه کوچک و قطعا شناخته‌شده در مرکز شهر، به یک پاتوق دوستانه، به کلاس‌های آموزشی با اساتید برجسته‌یی که جوایز داخلی و خارجی بسیاری در پرونده کاری خود دارند و.... معمولا این نام‌ها و مکان‌ها هستند که تعیین می‌کنند آن فضا چقدر مستعد پذیرش یا پرورش انسان‌های روشنفکرنماست.
۲- قطعا در فضاهایی خاص افرادی را در حال پرسه زدن می‌بینید، این افراد معمولا لباس‌های نامتعارف ـ ‌ به زعم دیگران ـ‌ می‌پوشند و رفتاری خاص خودشان دارند، با صدای بلند در رابطه با یک موضوع کاملا خاص صحبت می‌کنند، البته غالبا در این لحظات در حال قرقره کردن جملات اساتید و بزرگان هستند، معمولا موسیقی‌هایی که دیگران می‌پسندند به نظرشان سطحی و سخیف است، کتاب نویسندگان بزرگ را خیلی معمولی و پیش پاافتاده می‌دانند، همه‌چیزدان هستند و توانایی نظر دادن در هر زمینه‌یی را دارند. نکته جالبی که درباره این جماعت دوست‌داشتنی می‌توان بیان کرد این است: خوب حرف می‌زنند و بسیار حرف می‌زنند.
۳- روشنفکرنما‌ها همه جا هستند، در محیط‌ها و فضاهای فرهنگی و هنری، تجمع‌ها و حلقه‌های بسیاری از این دوستان عزیز را می‌توان دید، عده‌یی مرید یک استادند و عده‌یی خود استاد عده‌‌ای دیگر. شاید روزی پا بدهد و حلقه اولیه‌‌ای باشند که در اطراف یک فرد معروف یا‌‌ همان celebrity شکل می‌گیرد. هر چند که این افراد معمولا کسی را قبول ندارند اما گاهی رفاقت با یک هنرپیشه درجه سه می‌شود مایه مباهاتشان. وای از روزی که در لوکیشن یک فیلم حاضر شوند، از‌‌ همان روز به بعد هنرمند می‌شوند و محل قرار‌هایشان خانه هنرمندان. اگر یک خط شعر نو ‌ یا کهنه، فرقی ندارد، ‌ از این حضرات در روزنامه یا مجله یا مجموعه شعری منتشر شود، نویسنده‌‌ای صاحب سبک می‌شوند و منتقد تمام آثار ادبیات جهان از شکسپیر بگیرید تا براتیگان.
۴- کلاس‌هایی که این عزیزان این روز‌ها جهت خالی نبودن عریضه عریض و طویل افتخاراتشان در آن‌ها شرکت می‌کنند هم خود مقوله‌ی‌ای است، اسطوره‌شناسی، نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی، بازیگری (تئا‌تر، سینما) کارگاه شعر، کارگاه بازیگری، نقد تئا‌تر، عکاسی، فلسفه هنر، تاریخ هنر، گرافیک، شاهنامه‌خوانی.... باز هم لازم است لیست کنیم یا دستگیرتان شد ماجرا از چه قرار است؟ (توضیح اینکه این کلاس‌ها قطعا کلاس‌های خوب و پرباری است و دانشجویان بسیاری از این کلاس‌ها به موفقیت‌های بزرگ دست یافته‌اند، بحث بر سر حضور صرف در این کلاس‌هاست، حضور برای حضور، نه چیز دیگر)
۵- علاقه‌مندی به مقوله‌های فلسفی و هنری جزیی لاینفک از ذهن و وجود و ظاهر این دوستانمان است، موهای آشفته‌یی که نشان از گم شدن در هزار توی پیچیده ذهن دارد و گیر افتادن در کلاف سردرگم زندگی که نمی‌‌توان سری برایش یافت و از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بودی که هرگز پاسخی برایش یافت نشده و ظاهرا نخواهد شد، هر چند که این عزیزان جان تمام تلاششان را برای یافتن پاسخ این سوال اساطیری به کار می‌گیرند اما در ‌‌نهایت با دیدن یک فیلم، به تقلید از قهرمان داستان دچار یأس فلسفی شدید شده و به گوشه‌‌ای می‌خزند و البته که در آن گوشه تنها نمی‌نشینند چرا که تنهایی برای یک روشنفکرنما سمی است مهلک؛ او در جمع و مکان‌های شلوغ است که هویت می‌یابد و می‌تواند توانایی‌هایش را به رخ بکشد. شب شعر؛ این نکته را هرگز از یاد نبرید که سوژه‌های پرونده این هفته ما لحظه‌‌ای بی‌خیال شب شعرهای مختلف نمی‌شوند، کف زدن‌ها و سر تکان دادن‌هایشان را قطعا در محافل ادبی دیده‌اید، متفکرانه به نوای شاعر دل می‌سپارند و سر تکان می‌دهند، اصلا هم برایشان فرقی نمی‌کند که آخرین شعری که خوانده‌اند باز باران با ترانه بوده یا من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو.
۶- اگر فکر می‌کنید جماعت روشنفکرنما اهل مطالعه نیستند سخت در اشتباهید، فقط کافی است که در یک کتابفروشی بزرگ و معروف لحظه‌یی کنار صندوق بایستید، می‌توانید تعدادی از این عزیزان جان را ببینید که تا جایی که جیب مبارک اجازه می‌دهد، کتاب‌های قطور و عجیب را از میان قفسه‌ها بیرون کشیده‌اند و به سمت صندوق فروشگاه آمده‌اند. گاهی این کتاب‌ها را در معابر عمومی می‌توانید دست این دوستان ببینید، کتاب بیچاره آنقدر در دست این دوستان این دست آن دست شده که جلدی برایش باقی نمانده، تا تابلوی روشنفکری صاحبش باشد.
۷- پیکسل، لباس با الیاف طبیعی، طرح‌هایی که فرد با هنری زایدالوصف و البته زیبا به لباس‌های بازاری اضافه می‌کند، کیف‌های بزرگ با بندهای بلند، عینک ویفری، دستبندهای بافتنی متعدد، چیزهای باربط و بی‌ربطی که از سر و کول فرد بالا می‌رود، نمد، کنف، پارچه‌های رنگی، کتاب شعر و فلسفه و.... این‌ها بخشی از نشانه‌شناسی قشری است که درصدد رسیدن به منصب روشنفکری‌اند، برای این عزیزان آرزوی موفقیت می‌کنیم و برای رسیدن درستشان به هدف با ارزششان دعا می‌کنیم، باشد که روزی فرا رسد که به تعداد تمام روشنفکرنماهای امروز روشنفکر داشته باشیم.
در پایان ذکر این نکته ضروری است که هرگونه تشابه شما با این عزیزانی که وصفشان رفت هیچ ربطی به ما ندارد، ما قصد اهانت به فرد یا افراد خاصی را نداریم، صرفا به بررسی کوتاهی از یک تیپ اجتماعی پرداختیم.

                                                                            اعتماد ـ بیتا بیات و ‌ فرزانه قبادی

 

همسفر

از خویش تهی می شدم و شور و شر من
می مرد بدان گونه که لرزان شرر من

شوقی نه که در حال و هوایی بتکاند
انبوه غبار قفس از بال و پر من

چون معجزه رخ دادی و در لحظۀ تردید
واشد به یقین رخ تو چشم تر من

تاویل چه رویای شگفتی که گذشتی
چون خواب خوشی بر شب دور از سحر من

چون جوجۀ گنجشک که از لانه بیفتد
افتاد به دست تو دل دربه در من

تا از تو خبردار شدم گم شدم از خویش
زان روز کسی جز تو ندارد خبر من

هر سو که نظر کردم و هر جا که گذشتم
نگذشت به غیر از تو کسی از نظر من

آن گونه پرم از تو که انگار از آغاز
من همنفست بودم و تو همسفر من

                                                                                     محمد رضا ترکی

بعد نوشت:کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی ایران،محمود سریع القلم:

"… عمده مشكل توسعه‌نيافتگي ايران در افكار ما نيست، بلكه در شخصيت پرورش‌نيافته ماست. مشكل ما چگونگي تبديل فكر به عمل است. مشكل ما ناتواني در سيستم ساختن است. در جامعه‌اي كه افراد اين قدر نسبت به يك‌ديگر دافعه دارند، نمي‌توان سيستم اجتماعي ساخت. دو پايه متدلوژيك تمدن غرب، سامان‌دهي و تشكل از يك طرف و ظرفيت نقدپذيري افراد از طرف ديگر است. ما در هر دو مورد ضعيف هستيم. طبعا اين ضعف‌ها قابل اصلاح هستند، مشروط به اين‌كه براي اصلاح آن‌ها جايي باز كنيم. خلقيات غيرمدني ما ذاتي نيستند، بلكه نتيجه ساختارهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي انباشته شده تاريخ ايران هستند. اين كتاب مطرح مي‌كند كه اگر ما ساختارهاي منتهي به تحول شخصيت به پا نكنيم و جاذبه‌هاي معاشرتي و همكاري را ميان خود ايجاد نكنيم، در به‌پا كردن ساختارهايي كه به توسعه اقتصادي، اجتماعي و سياسي منجر مي‌شود هم‌چنان ناكام خواهيم ماند. بنابراين ضروري است هر چه سريع‌تر در كنار طرح افكار منطقي، در شخصيت خود تحولي اساسي ايجاد كنيم ..." 
 

بوی تمشک وحشی

در تمام جهان فقط یک حقیقت برای دل بستن وجود دارد و آن هم عشق است.و همین یک حقیقت ارزشمندی رنج بردن و زندگی کردن را دارد.

شجاعت زیستن همانا تحمل کردن رنج است برای رسیدن به عشق،و نه رسیدن،که رسیدنی در کار نیست،که زیستن در عشق،و یا عشق را زیستن.

روزگار عادت است و عشق عادت است و تکرار.

می دانی!انسان موجود غریبی است.وقتی میخواهد خود را به تمامی به یک تن واگذار کند کم می آورد،و وقتی می خواهد خود را به هزار تن واگذار کند،هنوز بسیاری از گوشه هایش خالی می ماند.این تفاوت عشق است با دوست داشتن.تفاوت عشق است و دوستی و تفاوت معشوق است با دوست.

در این شهر شهوت مجاز است،پلیدی رایج است،دروغ واجب است،خود نبودن مدال افتخار دارد،هرزگی و چشم چرانی و پلیدی بلامانع است،اما دوست داشتن و همه چیز را به خاطر دوست واگذاشتن حرام است و ممنوع.

                                                                                    سید ابراهیم نبوی

بعد نوشت:کتاب بوی تمشک وحشی که عاشقانه های سید ابراهیم نبوی است،حرف چندانی ندارد.البته اگر کتاب مجنون لیلی او را خوانده باشید.

 

 

روزه!!

کاش می توانستم بگویم

تشنگی هر انسانی

با یک لیوان آب

و گرسنگی اش

با لقمه ای نان

                     فرو می نشیند.

اما شرمنده ام

زیرا در جهانی که زندگی می کنیم

اینگونه نیست!!

                                                                       سید رضا دمانکش

بعد نوشت:می گویند روزه،باعث می شود که درد و رنج انسانهای گرسنه را بفهمیم،آیا تنها فهمیدن کافیست؟آیا قدمی در جهت رفع گرسنگی و رنجشان بر می داریم؟

 

 

برسان باده

خودم را با هر بهانه ای به دست فراموشی می سپارم و از هر طریق سعی می کنم واقعیتهای زجر آور بیرون را نبینم.خود را همچون جسدی بر دوش حمل میکنم،بی هیچ ایمانی،بی هیچ امیدی.

                                                                              سید ابراهیم نبوی

دلتنگی زیبا

 
 ماه ای ماه شب رویایی
از کدام آینه برمی آیی؟!

چشمهای تو مرا خواهد برد
سمت بی تاب ترین شیدایی

عطر دامان تو را باید جست
در گریبان گلی صحرایی

با تو لبریزترم از خود عشق
بی تو بیهوده تر از تنهایی

موج بهت من و این خاموشی
برق چشم تو واین گیرایی!

بال بال عطش پرواز است
در دلم این همه بی پروایی

قدر زیبایی تو دلتنگم*
قدر دلتنگی من زیبایی!

                                                                            محمد رضا ترکی

*حمید مصدق:من به اندازۀ زیبایی تو غمگینم.

بعد نوشت:اتفاق خوشایندی که نشر سخن شروع کرده و امیدوارم ادامه داشته باشد،قرار گرفتن نام مولف و صاحب اثر بالاتر از نام کتاب می باشد.نشر سخن با کتاب جدید دکتر کدکنی با نام حالات و مقامات م. امید این حرکت رو آغاز کرده،و چه به جاست که خود نویسنده بالاتر از اثرش قرار گیرد،اثری که مخلوق او و معلوماتش می باشد.

بعد نوشت ۲:خانم بهبهانی در یاد بعضی نفرات جریان مناظره ی قلمی هوشنگ گلشیری و خرمشاهی رو بعد از چاپ ترجمه ی قرآن آقای خرمشاهی نقل میکنه که گلشیری در چند مورد انتقاداتی رو وارد کرده،بعد از رد و بدل شدن چند مقاله،گلشیری مریض میشه و تو بیمارستان بستری و آقای خرمشاهی اظهار میدارن که خوب جوابشو گرفت!!!اینکه ایرادات آقای گلشیری به جا بوده یا نه در حد من نیست اما این نکته برام خیلی جالبه،کسی که قرآن رو ترجمه و در مواردی تفسیر میکنه به اخلاق قرآنی آراسته نیست،پیامبر هیچ وقت برای مشکلات دشمنانش که براشون پیش میومد اظهار خرسندی نمی کرد و در همه حال با اخلاق نیکو و سعه ی صدر پذیرای اشکالات و انتقادات بودن،اگر آقای خرمشاهی ادعای برحق بودن داشتن باید با همون قلم و سعه ی صدر که آموزه ی قرآن هست جواب میدادن و با این پیشامد، صادقانه برای آقای گلشیری طلب سلامت می کردن تا خوشحالی!!!

 

 

سقف بلند،سقف کوتاه

خونه ی ما نمونه ی کوچک یک جامعه ی دموکراتیک بود. پدرم مخالف سر سخت این بود که “بچه ها جلوی بزرگ تر ها حق ندارند حرف بزنند.” ما همیشه و همه جا حق داشتیم که حرف بزنیم، درست مثل آدم بزرگ ها. بیشتر چیزهای مهم مثل خریدن ماشین، عوض کردن خونه و یا حتی اختلافات پدر مادرم در جلسات آزاد به رای گذاشته می شد. رای ها هم مساوی بود. به یاد ندارم که گفته باشند که فلان جا نرو یا فلان جور لباس نپوش یا با فلانی معاشرت نکن. پدرم فقط یک خط قرمز داشت: دروغ نباید می گفتیم. چیز دیگه ای یادم نیست که یادمان داده باشد جزاینکه خودمان فکر کنیم و بی دلیل چیزی را نپذیریم. حریم خصوصی خیلی محترم بود، با این که بچه بودیم کسی بدون در زدن وارد اطاق ما نمی شد. خلاصه، ما اینجوری بزرگ شدیم.
***
پدرم دوستی داشت که دخترش همسن من بود. ما بهش می گفتیم عمو. دختر عمو محمود درست برعکس ما تربیت شده بود. توی خونه شان حرف اول و آخر را پدر می زد. توی همه کارش دخالت می کردند. دختر عمو محمود هیچ حریم خصوصی نداشت، تا سالهای آخر دبیرستان تلفن هایش چک می شد و اطاقش تفتیش می شد. یک بار داشت دوش می گرفت و مادرش در حمام را باز کرد. دختر جیغی کشید ولی مادرش به جای این که در را ببندد با لحن طلبکاری گفت: کوفت! برای چی جیغ می زنی؟ حالا مگه چی شده؟ من مادرتم! من دهانم باز مانده بود. به هر حال عمو محمود و خانمش این جوری دختر تربیت می کردند. هجده سالگی هم دخترشان را شوهر دادند؛ صد البته شوهری که عمو محمود برایش انتخاب کرده بود.
آنها هنوز هم با هم زندگی می کنند و ظاهرا خوشبخت هستند.
***
آدمها، سقف آزادی های متفاوتی دارند. سقف آزادی آدمها را خانواده، تجربیات شخصی، روحیات و افکارشان شکل می دهد. سقف من از دختر عمو محمود بالاتر بود. برای همین وقتی آزادی هایم محدود می شد احساس خفگی می کردم. دختر عمو محمود از ابتدا آزادی را لمس نکرده بود که برای محدود شدنش دلتنگی کند. همه چیز را آسان تر می پذیرفت. وقتی از ایران می آمدم برای خداحافظی آمد. با لحن معصومانه ای پرسید: حالا برای چی داری میری؟ این را جوری پرسید که انگار توی ایران زندگی نمی کرد. انگار هرگز هیچ چیزی توی این سرزمین آزارش نداده بود. او آن قدر به سقف آزادی کوتاه عادت کرده بود که هیچ وقت سرش به طاق نخورده بود و عربده اش هوا نرفته بود. من در عوض آنقدر پررو بودم که سقف آسمان را هم می خواستم بشکافم.
****
ملت ها هم سقف آزادی دارند. سقف آزادی بعضی ملت ها پرتاب گوجه فرنگی به بالاترین مقام سیاسی کشور است، سقف آزادی بعضی ملت ها هم تیر خوردن در خیابان بدون هیچ دلیلی. در این سقف های آزادی متفاوت، آزادی هم معانی متفاوتی پیدا می کند. برای یک ملت آزادی نقد کردن همه چیز (دین، سیاست، اقتصاد، زندگی شخصی و مالی مسولین) است. برای بعضی ملت ها نزدیک ترین تجربه ی آزادی چند نشریه ی توقیف شده با حکم حکومتی و چند روزنامه نگار زندانی است. برای بعضی ملت ها حریم خصوصی بی قید و شرط است، مثل آزادی خوابیدن کنار دریا با بیکینی، برای بعضی ها پوشیدن روپوش بالای زانو و روسری رنگی که یک کم عقب رفته باشد کلی آزادی است.
وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم های دراز سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان می دهند، بعضی از آدمهای دراز هم برای بقا انقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند. آن وقت سقف ها هی پایین تر و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز می کنند. قهرمان شان می شود آقای خاتمی، آزادی شان می شود راه رفتن توی پارک با دختر همسایه، زندگی شان می شود همینی که می بینید.

                                                                                    از وبلاگ نسوان

بعد نوشت:سخنی از «استن لورل»  که روی سنگ قبرش حک شده است: هرکس سر قبر من گریه کند، تا آخر عمرم با او حرف نخواهم زد!

 

حالات و مقامات م.امید

خود زندگی نوشت چندان در بین بزرگان ما مرسوم نیست،و اعترافات که در ادبیات غرب مرسوم می باشد در ایران با اقبال روبرو نشد.از همین رو زندگی بزرگان و اندیشمندان همیشه در هاله ای از ابهام برای هم عصرانشان بوده و در خلال مصاحبه ها و یا خاطرات دوستان و نزدیکانشان اشاراتی به دست آمده است.اخوان بی شک یکی از بزرگترین ادیبان و شاعران این مرز و بوم است که به خاطر نوع اندیشه و تفکرش مورد قهر حکومت بوده،چنانکه در دائره المعارفی که به بررسی ادیبان معاصر پرداخته و چند صفحه ای هم به اخوان اختصاص داشته،در اولین توزیع مورد غضب قرار گرفته و دوباره برای اصلاح و حذف بخش اخوان راهی چاپخانه می شود.در این شرایط چاپ کتابی در حالات و مقامات اخوان به دست استاد کدکنی،دوست نزدیک و همشهری اخوان اتفاق فرخنده و خجسته ای است.کتاب از دو بخش تشکیل شده که بخش اول توصیف حالات و روحیات اخوان و خاطرات استاد کدکنی در پاسخ سایه است.بخشی که بسیاری از ناگفته های اخوان را در بر گرفته و بسیار خواندنی و جذاب است.بخش دوم بررسی شعر و زبان و اسلوب اخوان به صورت فنی و علمی می باشد.این بخش هم دارای اهمیت بسیاری می باشد و کمتر از بخش اول نیست.آنچه این بخش را نسبت به کارهای دیگر ممتاز کرده است تحلیل شعر اخوان با توجه به فضا،زبان،سبک،معنای لغت و ... می باشد نه تاویل شعر بر اساس برداشت ناقد!!!کاری که متاسفانه بزرگان دیگر در بررسی اشعار و کتب این عزیزان انجام می دهند.آنچه استاد کدکنی از تحلیل ها ارائه می دهند بسیار محکم و منطقی می باشد اما زبان سخت اخوان که مایه از ادبیات سنتی و زبان خراسان قدیم دارد خوانش شعر اخوان را برای همه دشوار کرده است،به جز چند شعر معروف زمستان،باغ بی برگی،آنگاه پس از تندر،وچند شعر دیگر که در اذهان مردم جا گرفته است خوانش بقیه ی اشعار با دشواری همراه است.اما این باعث نمی شود که مهارت اخوان را در بسط و ادامه ی راه نیما نادیده بگیریم.خود استاد کدکنی در کتاب اظهار می دارند که شعر اخوان در سبک و اسلوب و اندیشه بسیار عالیست اما دیگر معاصرانش با اقبال بیشتری در نسل جوان و نوگرا برخوردار بوده اند.

اخوان شیفته ی زرتشت همیشه با تردید و دودلی به رابطه ها و دوستی ها می نگرد،در هیچ امری تصمیم قاطع نگرفته و در حالت شک قرار دارد.در الاهیات تمایل به زرتشت و اقتصاد را از مزدک می گیرد،به تازیان و هر آنچه منسوب به آنان است با نفرت می نگرد،پس از مبارزات در حزب توده که به زندانی شدنش می انجامد سر خورده و مایوس می شود و نا امید از اصلاح امور به طنز رو می آورد گریزگاهی برای رهایی از فشار روحی و روانی،او که حوصله ی هیچ کار دفتری و بیرون از خانه را ندارد چند صباحی به اصرار نزدیکان به کار دفتری می پردازد اما دروباره خانه نشینی را اختیار می کند،او که دیپلم هنرستان دارد و هیچ تحصیلات دانشگاهی ندارد همه را از راه مطالعه و تحقیق و بیداری تا صبح به دست آورده است و گاهی لبی به شراب تر می کند و سیری در عالم مستی دارد.اهل سفر نیست و به جز چند سفر بین تهران و مشهد و بنا به شرایط کاری بین تهران و خوزستان دیگر سفری انجام نداده است.یکبار به اصرار استاد کدکنی به همراه بانو راهی سفر فرنگ می شود که بسیار شادمان و سر خوش می گردد.یکبار هم به اصرار دوستان به کوه می رود برای اولین و آخرین بار.از این موارد در بخش نخست کتاب به وفور و در بخش دوم به صورت پراکنده پیش رویتان قرار دارد.

بعد نوشت:بسیاری از مطالب کتاب برایم تازگی داشت و چندی را نیز از استاد حکیمی شنیده بودم،آنچه بیشتر از همه برایم جالب و تعجب برانگیز بود لو دادن اخوان و دوستان حزبیش توسط نیما یوشیج است که استاد کدکنی اشاره وار از آن می گذرد!!!

 

نشست ادبی

روز پنج شنبه میهمان دوستان وبلاگی شعر و تصویر بودیم.نشستی ادبی که چند تن از شعرا و دوستان در آن حضور داشتند.برنامه به خاطر یکسالگی وبلاگ شعر و تصویر و آشنایی با دوستانی که این وبلاگ را اداره می کنند به همراه شعر خوانی شاعران عزیز از جمله مهدی فرج اللهی و آقای آرش احسانی فر و آقای بابا زاده و آرش منتظری و خانم ارمغان زمان فشمی و ... انجام گرفت.جمعی صمیمی و دوستانه و اشعاری زیبا و مفهومی که پایان هفته ی خوبی را برایم رقم زد.از آقای مهدی فرج اللهی کتاب نانوا هم جوش شیرین میزند،بیچاره فرهاد توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.خانم زمان فشمی هم که تبحر زیادی در زمینه ی شعر طنز مخصوصا طنز اجتماعی دارند با اشعار زیبایشان و فال حافظ طراوت خاصی به نشست دادند.از همه ی دوستان مخصوصا آقای م .ب به خاطر این برنامه و زحماتی که کشیدند تشکر فراوان دارم.

بعد نوشت:

دست از سرم بردار،بر شانه ام بگذار!!

ای همه هستی ز تو،آیا تو هم هستی؟

روسری ام را نمی خواهم،وقتی می افتد روی سرم سایه ات...

 

 

از دست تو!!

از دست رفتنهای من دست خودم نیست
مگذار آن را پای من، دست خودم نیست

دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می کنم دنیای من دست خودم نیست

یک باره دیدم دست من لرزید و تب کرد
دیدم که دستم، وای من! دست خودم نیست

یک در میان می زد نمی دانم کجا رفت
دیگر دل شیدای من دست خودم نیست

از دست وقتی می رود گرمای دستت
 سرمای جان فرسای من دست خودم نیست

پروا مکن از دستهای عاشق من
دستان بی پروای من دست خودم نیست

از دست تو من سر به صحرا می گذارم
باور کن ای لیلای من! دست خودم نیست.

                                                                                              محمد رضا ترکی

بعد نوشت:برای آنکس که از دستهای من فرار میکند!!